رهــــــروان عشـــق

رهــــــروان عشـــق - درددل عاشق

اسماعیل
رهــــــروان عشـــق

درددل عاشق

آنقدر  دلش  شکسته بود ،انگار غمای عالم سراغش اومده  همانطورکه نگاه می کرد  اشک توی چشماش   داشت حلقه میزد.

رفتم پیشش گفتم چی شده،

با همون حالتی که  روی چرخ دستی  نشسته بود  

گفت: دلم  گرفته   یه روز  عاشق بودم،  خیلی  معشوقمو دوست داشتم...

نمیتونست زیادحرف بزنه آخه زبونش میگرفت ، باهمون لحن وقتی داشتم

از پیشش میرفتم

گفت تو رو خدا نرو وایسا یکم با هات درد دل کنم.

بغلش روی یه صندلی چوبی نشستم.

گفت وقتی دم پنجره میشینم و گریه میکنم............همه به من  میگن  دیوونه.

 آخه تقصیر من شد که رفت............

 همون یه مدت که بهش عشق می ورزید واز پیشم رفت  انگار چند سال بود ندیده بودش.....

گفتم الان کجاست؟گفت نمیدونم ولی امیدوارم حالش خوب باشه .

میگفت وقتی که سالم بودم همه دورم میچرخیدن ولی الان یکی نیست یه سلام بهم بکنه.

عشقم اومد منو رو تخت بیمارستان دید وقتی دکترا بهش گفتن فلج شده و دیگه مثل قبل

نمیتونم حرف بزنه انگار دنیا رو سرش خراب کردن برای اینکه منو با این حال و

روزنبینه رفت ، رفتش برای همیشه، الانم منتظرش هستم.

گریه ام گرفت نمی تونستم وایسم ازپهلوش رفتم …

اما فقط یک چیز و خوب فهمیدم و اون این بود که آدما هیچ وقت یه آدم و به خاطر خودش

نمی خوان …



موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : یکشنبه بیستم مرداد 1392 | 19:15 | نویسنده : اسماعیل |
.: Weblog Themes By SlideTheme :.